این غزل را یکی از دوستان شاعرو شاگردان قیصر امین پور ، به نام محمد حسین نعمتی در همان روزهای تلخ و اندوهبار کوچ ناگهانی آن شاعر بزرگ سروده است. دراین روزهای آغازین آبان ماه که یادآور سالروز فقدان قیصر امین پور است این شعر را به یاد مهربانی و دانش و هنر قیصربازمی خوانیم.

 

می شد بگویم نه ولی آخر ، چیزی عوض می شد مگر با نه ؟

سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه !

در چشمه چون تصویر ماه افتاد ، جوشید ، طغیان کرد و راه افتاد

مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟ نه !

افسوس دریا را نفهمیدیم ، روز مبادا را نفهمیدیم

دیدی که بعد از رفتن او شد ، هر روزمان روز مبادا! نه !؟

نامردمی ها مرد را آزرد ، تا در سکوت سرد شب پژمرد ،

او بغض قیصر بودنش را خورد ، او نان قیصر بودنش را نه !

او در میان دوستان تنها ، افسوس وقتی گفتن از دریا ؛

افتاده دست گوش ماهی ها ، باید خروشد این چنین یا نه ؟

شاید زمان ما را عوض کرد ه است ، این مرد اما همچنان مرد است

این مرد نام دیگرش درد است ، چیزی که در او بود و در ما نه !

دلخسته از زندان در زندان ، از جنگ با این درد بی درمان

مرگ آمد و این مرد بی پایان ، چیزی نگفت این بار حتی نه

صبح سه شنبه هشتم آبان ، آغوش باز سید و سلمان

آغاز قیصر بود یا پایان ؟ پایان قیصر بود... اما نه !