مثنوی " غم دوست "    

در باغ بهشت بود آدم

بی حسرت و بی هراس و بی غم

بی واهمه از وصال خرسند

از شادی بی زوال خرسند

تا عشق بر او صلای غم زد

تقدیرش را به غم رقم زد

آدم این سان به عالم آمد

تنها به زیارت غم آمد

غم خلعتِ خاص اوست از دوست

غم نیست اگر که این غم از اوست

دل، با غم هیچ کم ندارد

وایا به دلی که غم ندارد

این غم، غم نان و بیش و کم نیست

حتی غم هستی و عدم نیست

با جان‌ها مَحَرم است این غم

همرازِ محرّم است این غم

این غم، غمِ دل نوازِ یار است

با اهل نیاز، نازِ یار است

این غم، در ماتمِ حسین است

آری این غم، غمِ حسین است

ای هر چه غم است با غمت هیچ

ای عالم پیشِ یک دمت هیچ

نامِ تو نشانِ پرچمِ غم

در سایۀ پرچمِ تو عالم

عشاق که از غم تو مستند

در سایۀ پرچم تو هستند

خوش حالِ غم تو عشق بازان

زیر عَلَمِ تو سرفرازان

خوش بادا حالِ سوگواران

با اندوهان و بغض و باران

حال دل‌ها خراب بی اشک

چشمِ تشنه سراب بی اشک

بادا که مجالِ گریه باشد

غم باشد و حالِ گریه باشد

از اشک، زلالِ بادۀ غم

از آن خمِ سرگشادۀ غم

سرشارم کن که تشنه کامم

هشیارم کن خمارِ خامم

سرشارم کن ز هستی غم

هشیارم کن به مستی غم

         ازاسماعیل امینی    

" از این جاده "

 

از این جاده باید بیاید
از این جاده خفته در مه
                 از این جاده رفته تا ماه
                          از این جاده رفته تا عمق رویا
                 از این جاده رفته در باد
                          از این جاده شسته در ابر و باران
نشستیم
       نشستیم  کز جاده گردی برآید
                   و ز آن گرد ، مردی نبردی
برآمد غباری
         به شوق ایستادیم
             به شوق ایستادیم و از آن غبار
                    بسی جاده آمد پدید
                             بسی جاده های جدید

معرفی کتاب " ورودپروانه ها ممنوع "

    کتاب " ورودپروانه ها ممنوع " / انتشارات سخن گستر / از نرجس واحدی

نرجس واحدی متولد 30فروردین1383

     وی شعررا ازچهارسالگی شروع کرد وتوانست درهشت سالگی اولین مجموعه اشعارش راگردآوری کند.

چند شعرزیبای این دانش آموز را می خوانیم :

  " شهید "

و تایپ کرد خدا

با نفس هایش

روی شعله های جهنم

ورود پروانه ها ممنوع

...........................................

" چشم های خالی "

هرروز کلاغ های گرسنه

روی شاخه ها می نشینند

به چشم های خالی مترسک زل می زنند

صدای قارقارشان

که توی مزرعه می پیچد

گندم ها ازترس

خودشان راخیس می کنند.

.....................................................

" مادر "

مادرم

درچشمان من زندگی می کند

ومن

در قلبش

.................................................

" دنیا "

دنیا دارد پیرمی شود

اما

آدم ها هنوز

کودک مانده اند

...............................................

 " گندم "

وقتی کلاغ ها

روی گریه های غروب قارقار می کنند

گندم ها عاشق می شوند

و دست هایشان را به هم

گره می زنند.

.................................................

" سهم گنجشک ها "

مگر می شود

خدا هرصبح

نانش را روی خورشید گرم کند

اما بین گنجشک ها

تقسیم نکند.

معرفی کتاب " چوپان معاصر "

مجموعه مناجات های بنده ، چوپان معاصر / نوشتۀ رضا احسان پور

/ انتشارات سروش  

              نویسنده  در مناجات های خود  مسائل و موضوعات روز جامعه  را با بیانی شیرین برای مخاطب خود به اختصار بازگو می کند. همراه این مناجات ها ، تصاویرزیبا ومرتبط با موضوع آمده است.

           بخشی از مناجات های این کتاب :

خدایا ما را به اندازه خودت دوست داشته باش، خدایا بعضی وقت ها توی ماه رمضان حواس مرا پرت کن تا بروم چیزی بخورم!، خدایا ممنوم که فقط یکی هستی !

معرفی کتاب " اینستالوژی "

     کتاب  " اینستالوژی " از سید مجیدحسینی  /   نشر آرما

   

     ازقلم نویسنده کتاب :

     بیشتر متن ها حاصل تأملاتی ست که روی حس آن ها داشته ام وبعد ریخته ام درون زندگی خود وشاید هم خرابشان کرده ام با تجربۀ زیستۀ خودم ونوشته ام.

 

شعروصف معلم از ایرج میرزا

 

یاد باد آن چه مرا  گفت استاد    

یاد باد آن که مرا یاد آموخت            

آدمی نان خورد از دولت یـــاد

هیـــــچ یــادم نرود این معنی            

کـــه مرا مادر من ،نـــادان زاد

پـــــدرم نیز چو استـــادم دید            

گشــــت از تربیــــــت من آزاد

پس مرا منت از استـــــاد بود           

که به تعلیم من اُستـــــاد اِستاد

هر چه می دانست آموخت مرا           

غیر یک اصــل که نا گفته نهاد

قدر استــــاد نکو دانستن        

حیف استاد به من یاد نداد 

در ستایش امیر مومنان حضرت علی (ع)

 

ای ازلی مرد برای ابد

 

بی تو زمین سرد برای ابد

 

 

نام قدیمت زلب حادثه

 

نعره برآورد برای ابد

 

 

پلک تو شد باز به روی دلم

 

پنجره گسترد برای ابد

 

 

هر گل سرخی که جدا از تو رست

 

زرد شود زرد ، برای ابد

 

 

غیر دلت لشکر اندوه را

 

کیست هماورد برای ابد

 

 

نام تو عیار ز روز ازل

 

خصم تو نامرد برای ابد

 

 

چشم تو در عین تحیر شکفت

 

آینه پرورد برای ابد

 

  

دست تو از روز ازل زد رقم

 

بهر دلم درد، برای ابد

 

 

مست شد از باده ی روشنگرت

 

این دل شبگرد برای ابد

 

 

صبح ازل مهر تو در من گرفت

 

شعله ورم کرد برای ابد

     / سیدحسن حسینی

یکم اردیبهشت روز سعدی بود...

روز سعدی گرامی باد !

"  پرنده فقط یک پرنده بود "    ازفروغ فرخ زاد

 

پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "

 

پرنده ازلب ایوانپرید

 مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

  

پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود

"بهشت "

 

گاه به گیاه یا گلی می اندیشم

و نامش را درقلبم تکرارمی کنم

و می بینم تصویری را درطبیعت

درذهن دارم

 

چه خوشحال می شوم

و لحظه ای می پندارم

که به بهشت گام گذاشته ام

 

              /   بیژن جلالی 

هفت شهر عشق راعطار گشت  ......        

       نام او «محمّد»، لقبش «فريدالدّين» و كنيه‌اش «ابوحامد» بود و در شعرهايش بيشتر عطّار و گاهي نيز فريد تخلص كرده‌است. او كه داروسازي و عرفان را از شيخ مجدالدّين بغدادي فرا گرفته‌بود، به كار عطّاري و درمان بيماران مي‌پرداخت.

       روزي عطار در محل كسب خود مشغول به كار بود كه درويشي از آنجا گذر كرد. درويش درخواست خود را با عطار در ميان گذاشت، اما عطار همچنان به كار خود مي‌پرداخت و درويش را ناديده گرفت. دل درويش از اين رويداد چركين شد و به عطار گفت: تو كه تا اين حد به زندگي دنيوي وابسته‌اي، چگونه مي‌خواهي روزي جان بدهي؟ عطار به درويش گفت: مگر تو چگونه جان خواهي داد؟ درويش در همان حال كاسه چوبين خود را زير سر نهاد و جان به جان آفرين تسليم كرد. اين رويداد اثري ژرف بر او نهاد كه عطار دگرگون شد، كار خود را رها كرد و راه حق را پيش گرفت. وي پس از اين جريان ،مريد شيخ ركن الدين اكاف نيشابوري مي‌گردد و تا پايان عمر (حدود ۷۰ سال) با بسياري از عارفان زمان خويش هم‌سخن گشته و به گردآوري داستان‌هاي صوفيه و اهل سلوك پرداخته‌است. 

      او را از اهل سنت دانسته‌اند، اما در دوران معاصر، شیعیان با استناد به‌برخی شعرهایش بر این باورند که وی پس از چندی به‌تشیع گرویده یا دوست‌دار اهل بیت بوده‌است.هر چند که ایشان در مقدمه‌ی منطق‌الطیر (مقامات طیور) به نکوهش متعصبین پرداخته‌اند و به‌این افراد توصیه کرده‌اند که هم محب اهل بیت باشند و هم دوستدار خلفای راشدین.

       پس از تسلط چنگيز خان مغول بر بلاد خراسان ، شيخ عطار نيز به دست لشكر مغول اسير گشت. گويند مغولي مي‌خواست او را بكشد، شخصي گفت: اين پير را مكش كه به خون‌بهاي او هزار درم بدهم. عطار گفت: مفروش كه بهتر از اين مرا خواهند خريد. پس از ساعتي شخص ديگري گفت: اين پير را مكش كه به خون‌بهاي او يك كيسه كاه ترا خواهم داد. شيخ فرمود: بفروش كه بيش از اين نمي‌ارزم. مغول از گفته او خشمناك شد و او را از پاي در آورد.

      مولانا دربارۀ عطارمی فرماید :

     هفت شهر عشق راعطار گشت         ماهنوز اندر خم یک کوچه‌ایم 

ولادت بانوی مهربانی مبارک باد!

ترانۀ آبی اسفند از قیصرامین پور

آسمان را...!

ناگهان آبی است!

از قضا یک روز صبح زود می بینی

دوست داری زود برخیزی

پیش از آنکه دیگران

چشم خواب آلود خود را وا کنند

پیش از آنکه در صف طولانی نان

باز هم غوغا کنند

در هوای پشت بام صبح

با نسیم نازک اسفند

دست و رویت را بشویی

حوله ی نمدار و نرم بامدادان را

روی هرم گونه هایت حس کنی

وسلامی سبز

توی حوض کوچک خانه

به ماهی ها بگویی

سفره ات را وا کنی

نان و پنیر و نور

تا دوباره

فوج گنجشکان بازیگوش

بر سر صبحانه ات دعوا کنند

دوست داری

بی محابا مهربان باشی 

تازه می فهمی 

مهربان بودن چه آسان است ! 

رباعی از میلادعرفان پور

آه است خیابان به خیابان به لبم

از این همه بی‌تفاوتی در عجبم

تومثل مسافری که دیرش شده است

من مثل چراغ قرمز نیمه‌ شبم 

" باران گرفته بود و زمین جام می گرفت "

باران گرفته بود و زمین جام می‌گرفت
در خاک، ریشه‌های من آرام می‌گرفت
باران گرفته بود که از آسمان، درخت
پیغمبرانه نوبر پیغام می‌گرفت
باران گرفته بود که از رودخانه‌ها
رفتار بیخودانه، زمین ، وام می‌گرفت
باران گرفته بود که بی‌شکلی وجود
بادام و سیب و آدم و گل نام می‌گرفت
باران گرفته بود که از خاک ، شاعری
روییده بود و شیرۀ الهام می‌گرفت 

    / از قربان ولیئی  

" شعر و تمثیل "

     تمثیل، روشی ا­ست برای محسوس کردن مفاهیم. مثلاً وقتی معلّم ریاضی می­خواهد مفهوم عدد کسری را توضیح دهد، یک سیب را به چهار قسمت تقسیم می­کند تا دانش­آموزان مفهوم «یک چهارم» را مشاهده کنند. در همین نوشته هم، من برای واضح شدن مفهوم جمله‌ی اوّل (تمثیل روشی ا­ست برای محسوس کردن مفاهیم) از تمثیل استفاده کرده‌ام. شاعران برای تجسّم دریافت‌ها، کشف‌ها و ذهنیات خود، از روش تمثیل استفاده می­کنند زیرا برخی از مفاهیم و تجربه‌های انسانی بدون تجسّم حسّی به دشواری قابل درک است. تمثیل، نوعی تشبیه است امّا اغلب از تشبیه، مفصّل‌تر است؛ یعنی عناصر و کلمات متعدّدی در آن نقش دارند. برخی از تمثیل‌ها با استفاده از پدیده‌ها و رخدادهای طبیعی ساخته می­شود. مثلاً:

«دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد؟

ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد»

گونه‌ای دیگر از تمثیل، استفاده از حکایت‌های رایج است برای بیان اندیشه‌ی شاعر. مثلاً:

«آن یکی پرسید اشتر را که: هی!

از کجا می­آیی ای اقبال‌پی؟!

گفت: از حمّام گرم کوی تو

گفت: خود پیداست از زانوی تو»

گاهی شاعر برای بیان اندیشه‌اش، حکایتی جدید می‌سازد. مانند منطق‌الطّیر عطار، که برای بیان مراحل سلوک عرفانی، داستان سفر مرغان و جست‌وجوی سیمرغ را آفریده است. این حکایت‌های تمثیلی، افزون بر بهره‌ی تعلیمی، سرشار از تصاویر شاعرانه و هنری هستند؛ به گونه‌ای که مستقل از خط اصلی داستان و اندیشه‌ی شاعر، قابلیت تأویل و انطباق با حالات و تجربه‌های درونی انسان را دارند. تمثیل به این دلیل که مفاهیم ذهنی و گاه دشوار را برای همگان دریافتنی می‌سازد، وارد زبان گفت‌وگوی مردم نیز می‌شود. اغلب ضرب‌المثل‌های رایج، در اصل بیان تمثیلی یک تجربه‌اند و بسیاری از آن‌ها از میان سروده‌های شاعران به زبان مردم راه یافته‌اند. مثلاً:

«زلیخا گفتن و یوسف شنیدن

شنیدن کی بود مانند دیدن»

تمثیل در شعر، گاهی در یک بیت شکل می‌گیرد. در یک مصراع، اندیشه و مدّعای شاعر مطرح می‌شود و در مصراع دیگر، معادل حسّی آن می‌آید:

«در کوی تو مشهورم و از روی تو محروم

گرگ دهن­آلوده‌ی یوسف ندریده»

گاهی در مصراع نخست، تصویر حسّی و تمثیلی بیان می‌شود و در مصراع بعد اندیشه‌ی شاعر می‌آید:

«مطربان رفتند و صوفی در سماع

عشق را آغاز هست انجام نیست»

این شیوه‌ی برابر نهادن مفاهیم ذهنی و تصاویر محسوس، یکی از روش‌های اصلی شاعران سبک هندی­ست که به آن «اسلوب معادله» و یا «روش مدّعا ـ مثل» می‌گویند. بسیاری از بیت‌های مشهور سبک هندی با همین اسلوب سروده شده است. چند نمونه را می‌خوانیم:

* * *

«در کمال فقر، چشم اغنیا بر دست ماست

هر کجا دیدیم آب از جو به دریا می‌رود»

* * *

«پشّه با شب‌زنده‌داری خون مردم می‌خورد

زینهار؛ از زاهد شب‌زنده­دار اندیشه کن»

                                                 ازکتاب جلسۀ شعر  ، نشر شهرستان ادب

 

سه پند لقمان به فرزندش

روزی لقمان به پسرش گفت : امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن، در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!


دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!


و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!

پسر لقمان گفت: ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم،چطور من می توانم ،این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری.هر غذایی که میخوری، طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی ،در هر جا که خوابیده ای ،احساس می کنی ،بهترین خوابگاه جهان است.

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای گیری ،آن گاه بهترین خانه های جهان مال تواست.

کتاب دوران کودکی  مان

کتاب " بابابرفی "

نویسنده : جبار باغچه بان

تصویرگر: آلن بایاش

چاپ اول :١٣٤٩

انتشارات: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

     داستان ،  فضای زمستانی روزهای کودکی را  تداعی می کند. در آن زمستان سرد چند دختر و پسر راه می افتند تا بروند دیدن پدربزرگ که در حیاط مدرسه سکونت دارد . بچه ها از او اجازه می گیرند در حیاط بزرگ مدرسه برف بازی کنند و بعد با همدیگر یک آدم برفی درست می کنند شبیه پدربزرگ و دورش حلقه می زنند و آواز می خوانند که :" بابا برفی، بابا برفی چه کم حرفی چه کم حرفی ". پدربزرگ ، بابابرفی بچه ها را می بیند و می گوید که حالا که از سرما نترسیدید و اینو درست کردید کاری هم برایش بتراشید . بابا برفی که نمی تونه بیکار باشه. من همه کاری می توانم بکنم...شب بچه ها خواب می بینند که بابا برفی برای مردم نان می پزد و خودش از آتش تنور کوچک و کوچکتر می شود...صبح نگران و ناراحت به حیاط مدرسه می دوند بابا برفی آب شده اما پدربزرگ همچنان خندان به آنها خوشامد می گوید...هیچ آفتاب و آتشی نمی تواند پدربزرگ را آب کند...تازه با رفتن او هم٬ بچه ها با یادآوری کارها و خاطراتش احساس خواهند کرد که او همیشه زنده است....بچه ها آواز می خوانند:

 "سرت رفت و کلاهت موند، بابا برفی بابا برفی  /    دلت شد آب و آهت موند؛ بابا برفی بابا برفی/  دو چشم ما به راهت موند ، بابا برفی بابا برفی".....

 

 

مطلبی ازکتاب آموزشی " جلسه شعر " نشر شهرستان ادب

 " شعر در کتاب درسی ضروری نیست "

یکی داستان است پر آب چشم! کتاب‌های درسی را باز کنید و بخوانید. آغاز سال تحصیلی­ست و فصل مدرسه و دانشگاه. کتاب‌های درسی را باز کنید و بخوانید و ببینید چگونه شعر و نثر زیبای فارسی دارد جای خود را به نوشته‌های شتاب­زده‌ای می­دهد که قرار است بار انتقال فرهنگ و ادب این سرزمین را بر دوش بکشد. آن تعداد اندک شعر هم که در کتاب‌های درسی باقی مانده است، یا پُر است از نصیحت و مستقیم‌گویی‌های ملال‌آور، و یا شعرهایی­ست که برای رعایت حال سرایندگان آن‌ها به کتب درسی راه یافته‌اند. دانش‌آموزان می‌آموزند که شعر نوشته‌ای­ست به زبانی که گویا نیست و معلّم باید آن را به زبان فارسی برگرداند و معنی کند. و شاعر کسی­ست که با زبانی دشوار و نارسا حرف‌های ملال‌آور می‌زند و برای آن‌ها دردسر درست می‌کند. این نکته‌ها را از خلال پاسخ‌های دانش­جویان به پرسش‌های آزمون درس فارسی عمومی در این سال‌ها دریافته­ام. گویی در مدرسه به آنان می‌آموزند که همه‌ی شاعران در تمام شعرها در حال نیایش و کشف و شهود عرفانی‌اند و در یک کلام، همواره در عالم معنا سیر می‌کنند. این است که در توضیح هر بیت، ناگزیر معجونی از عرفان و معنویت و سیر و سلوک با نثری شتاب­زده و پُر از غلط­های نگارشی و املایی می­نویسند؛ و این یعنی تعلیم شعر و ادب فارسی در مدرسه و دانشگاه. کتاب‌های مدرسه را باز کنید و بخوانید و ببینید که چگونه صاحب‌منصبان همواره در حال تغییر در نظام آموزشی، خیال می‌کنند که چون صاحب‌منصب هستند، لابد صاحب قلم و نویسنده‌اند و باید بخشی از کتاب درسی به نوشته‌های ایشان مزیّن شود.

«هر که آمد عمارتی نو ساخت

رفت و منزل به دیگری پرداخت»

کتاب‌های درسی را باز کنید و بخوانید و ببینید که چگونه با این متن‌های همواره در حال دگرگونی و تابعِ پسند مقاماتِ همواره در حال دگرگونی، به تدریج ارتباط نسل‌ها با متون معتبر شعر ‌و ‌ادب فارسی گسسته می‌شود و نثر شتابناک اداری و روزنامه‌ای جای آن را می‌گیرد. کتاب‌های درسی را باز کنید و بخوانید و ببینید چگونه نظام آموزشی می‌کوشد که عادتِ ناپسند مطالعه[!] را از سر جوانان بیندازد و به جای آن، مهارت‌های تست‌زنی و نکته‌های کنکوری را جایگزین کند که یگانه راه سعادت نسل جوان همین سرگرمی و بازی شگفت کنکور و تست و رتبه و انتخاب رشته است و لا غیر!

شعر " خونۀ باهار " از عمران صلاحی

کمک کنین هلش بدیم ، چرخ ستاره پنجره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره

گلدون سرد و خالی رو ، بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب ، وا بشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟
تو شهرمون آخ بمیرم ، چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون ، زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون ، رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون ، پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟
کنار تنگ ماهیا ، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو ، مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم ، خطو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت ، از همه مون بلن تره
به ما که خسته ایم بگو ، خونه ی باهار کدوم وره ؟

شعر " پیدا می شوی "  از سلمان هراتی

آسمان از هر کجا که تو باشی شروع می شود

کهکشان از کنار تو آغاز می شود

منظومه ها در طواف تواند

تو در همه ی کرات مهربانی میریزی

تو حتی کنار پنجره ی کوچک من

پیدا می شوی

همزمان با آن ماهی

که در اعماق اقیانوس ها گریه می کند

یک پرنده در دفتر من

بال بال می زند

تو هر دو را می شنوی.   

املاى بعضى از واژه‌ها و پیشوندها و پسوندها

اى (حرف ندا) همیشه جدا از منادا نوشته مى‌شود:

اى خدا، اى که

این، آن جدا از جزء و کلمۀ پس از خود نوشته مى‌شود:

استثنا: آنچه، آنکه، اینکه، اینجا، آنجا، وانگهى

همین، همان همواره جدا از کلمۀ پس­از خود نوشته‌ مى‌شود:

همین خانه، همین‌جا، همان کتاب، همان‌جا

هیچ همواره جدا از کلمۀ پس از خود نوشته مى‌شود:

هیچ‌یک، هیچ‌کدام، هیچ‌کس

چه جدا از کلمۀ پس از خود نوشته مى‌شود، مگر در:

چرا، چگونه، چقدر، چطور، چسان

چه همواره به کلمۀ پیش از خود مى‌چسبد:

آنچه، چنانچه، خوانچه، کتابچه، ماهیچه، کمانچه، قباله‌نا‌مچه

را در همه جا جدا از کلمۀ پیش از خود نوشته مى‌شود، مگر در موارد زیر:

چرا در معناى «براى چه؟» و در معناى «آرى»، در پاسخ به پرسش منفى.

که جدا از کلمۀ پیش از خود نوشته مى‌شود:

چنان‌که، آن‌که (= آن‌کسى‌که)

استثناء: بلکه، آنکه، اینکه

ابن، حذف یا حفظ همزۀ این کلمه، وقتى که بین دو عَلَم (اسم خاص اشخاص) واقع شود، هر دو صحیح است:

حسین‌بن‌على/ حسین‌ابن‌على؛ محمّدبن‌زکریاى رازى/ محمّدابن زکریاى رازى؛ حسین‌بن‌عبدالله‌بن‌سینا/ حسین‌ابن‌عبدالله‌ابن‌سینا

به در موارد زیر پیوسته نوشته مى‌شود:

1. هنگامى که بر سر فعل یا مصدر بیاید (همان‌که اصطلاحاً «باى زینت» یا «باى تأکید» خوانده مى‌شود):

بگفتم، بروم، بنماید، بگفتن (= گفتن)

2. به‌صورت بدین، ‌بدان، بدو، بدیشان1 به کار رود.

3. هرگاه صفت بسازد:

بخرد، بشکوه، بهنجار، بنام

به در سایر موارد جدا نوشته مى‌شود:

به برادرت گفتم، به سر بردن، به آواز بلنـد، به‌سختى، منـزل‌به‌منـزل، به نام خدا

تبصره: حرف «به» که در آغاز بعضى از ترکیب‌هاى عربى مى‌آید از نوع حرف اضافۀ فارسى نیست و پیوسته به کلمۀ بعد نوشته مى‌شود:

بعینه، بنفسه، برأی‌العین، بشخصه، مابازاء، بذاته

ـ هرگاه «باى زینت»، «نون نفى»، «میم نهى» بر سر افعالى که با الف مفتوح یا مضموم آغاز مى‌شوند (مانند انداختن، افتادن، افکندن) بیاید، «الف» در نوشتن حذف مى‌شود:

بینداز، نیفتاد، میفکن

بى ‌همیشه جدا از کلمۀ پس از خود نوشته مى‌شود، مگر آنکه کلمه بسیط‌گونه باشد، یعنى معناى آن دقیقاً مرکب از معانى اجزاى آن نباشد:

بیهوده، بیخود، بیراه، بیچاره، بینوا، بیجا

مى و همى همواره جدا از کلمۀ پس از خود نوشته‌ مى‌شود:

مى‌رود، مى‌افکند، همى‌گوید

هم ‌همواره جدا از کلمۀ پس از خود نوشته مى‌شود، مگر در موارد زیر:

1. کلمه بسیط‌گونه باشد:

همشهرى، همشیره، همدیگر، همسایه، همین، همان، همچنین، همچنان

2. جزء دوم تک‌هجایى باشد:

همدرس، همسنگ، همکار، همراه

در صورتى که پیوسته‌نویسى «هم» با کلمۀ  بعد از خود موجب دشوارخوانى شود، مانند همصنف، همصوت، همتیم جدانویسى آن بهتراست.

3. جزء دوم با مصوت «آ» شروع شود:

همایش، هماورد، هماهنگ

در صورتى که قبل­از حرف «آ» همزه در تلفّظ ظاهر شود، هم جدا نوشته مى‌شود:

هم‌آرزو، هم‌آرمان

تبصره: هم، بر سر کلماتى که با «الف» یا «م» آغاز مى‌شود، جدا نوشته مى‌شود:

هم‌اسم، هم‌مرز، هم‌مسلک

تر و ترین همواره جدا از کلمۀ  پیش از خود نوشته مى‌شود، مگر در:

بهتر، مهتر، کهتر، بیشتر، کمتر

ها (نشانۀ جمع) در ترکیب با کلمات به هر دو صورت (پیوسته و جدا) صحیح مى‌باشد:

کتابها/ کتاب‌ها، باغها/ باغ‌ها، چاهها /چاه‌ها، کوهها/ کوه‌ها، گرهها/ گره‌ها

اما در موارد زیر جدانویسى الزامى است:

1. هرگاه ها بعداز کلمه‌هاى بیگانۀ نامأنوس به کار رود:

مرکانتیلیست‌‌ها، پزیتیویست‌ها، فرمالیست‌‌ها

2. هنگامى که بخواهیم اصل کلمه را براى آموزش یا براى برجسته‌سازى مشخص کنیم:

کتاب‌ها، باغ‌‌ها، متمدن‌ها، ایرانى‌ها

3. هرگاه کلمه پردندانه (بیش­از سه دندانه) شود و یا به «ط» و «ظ» ختم شود:

پیش‌بینى‌ها، حساسیت‌‌ها، استنباط‌ها، تلفّظ‌ها

4. هرگاه جمع اسامى خاص مدّ نظر باشد:

سعدى‌ها، فردوسى‌ها، مولوى‌ها، هدایت‌ها

5. کلمه به هاى غیرملفوظ ختم شود:

میوه‌ها، خانه‌ها

یا به هاى ملفوظى ختم شود که حرف قبل از آن حرف متّصل باشد:

سفیه‌ها، فقیه‌ها، پیه‌ها، به‌ها

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. گونۀ قدیمى حرف اضافۀ «به» فقط در کلمات بدین، بدان، بدو، بدیشان باقى مانده است.

           / سایت فرهنگستان زبان فارسی

 

شعر " آرش کمانگیر"  از سیاوش کسرایی

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...

بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، رو به روی من ...

در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله ی آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:

«... گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر؛

ادامه نوشته

" درباب باهوش بارآوردن بچه ها و چیزهای دیگر " ازخانم منصوره مصطفی زاده

  " این نوشته را در هفته نامۀ  فرهنگی -اجتماعی جوانان همشهری جوان ، شماره ۴۴/شنبه ۱۴دی۹۲/خواندم و برایم جالب بود. " 

 وقتی این همه ولع خانواده‌ها برای «باهوش‌تر شدن» بچه‌هایشان را می‌بینم، تردید می‌کنم که نکند واقعا بچه‌های من خنگ بار بیایند! لازم نیست حتی مادرهای زیادی را بشناسید. بازار، همیشه دست می‌گذارد روی نقطه حساس آدم‌ها. این که تبلیغات این همه تاکید می‌کنند روی وسایل ورزشی برای آب کردن چربی‌های اضافی، نشان می‌دهد که چقدر مشتری پای این وسایل نشسته است. ولی وقتی به جامعه دور و برت نگاه کنی، می‌بینی چربی‌های اضافی آن قدرها هم جای زیادی نگرفته‌اند. این ذهن آدم‌هاست که تصور «خودچاق‌پنداری» در آن جای زیادی گرفته. و البته کسانی هستند که از این راه پول دربیاورند. حالا وقتی این تبلیغات «بچه باهوش کن» را می‌بینم، از خودم می‌پرسم ذهن آدم‌ها چه مشکلی دارد که این قدر دنبال باهوش‌تر کردن بچه‌هایش است؟ آیا معتقدند نسل بشر دارد خنگ می‌شود؟ معتقدند در زمان یا مکان دیگری، امکانات بهتری برای پرورش هوش بچه‌ها هست که می‌ترسند از آن عقب بمانند؟ فکر می‌کنند نخبه‌ها زندگی بهتری خواهند داشت؟ دارند بچه‌شان را برای شرایط رقابتی خاصی آماده می‌کنند که در آن حریف‌ها همه خیلی باهوشند؟ تصورشان در مورد خودشان این است که از نظر ژنتیکی آن‌قدرها هوش و استعداد کافی به بچه منتقل نکرده‌اند و حالا باید جبرانش کنند؟ نگرانند که یک نخبه بالقوه در خانه داشته باشند که با اهمال‌کاری استعدادهایش را به منصه ظهور نرسانند؟ همه این موارد؟! یا چیزهای دیگری هست که من نمی‌دانم؟

 

 

ادامه نوشته

داستان گاندی و لنگۀ دوم کفش او

گویند روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شود و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگۀ دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زدۀ اطرافیان  طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه قبلی کفش افتاد.

یکی از همسفرانش علت آن  را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت : مرد بینوایی که لنگۀ قبلی را پیدا کند، حالا می تواند لنگۀ دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید.

 

       / ازداستان های پندآموز

نمونه سؤال برای آرایه "  سجع "

 متن زیر ازدیباچۀ گلستان سعدی انتخاب شده است.سعدی برای زیبایی کلام خود از آرایۀ سجع استفاده کرده است. اکنون شما کلمات سجع به کاررفته دراین متن را  مشخّص کنید :

    فرّاش بادصبا را گفته تا فرشِ زمرّدين  بگسترد  و دايۀ ابربهاري را فرموده تا بناتِ نبات  درمهدِ زمين  بپرورد . درختان را به خلعتِ نوروزي ، قباي سبزِ ورق  دربرگرفته  و اطفالِ شاخ را به قدوم موسمِ ربيع ،  كلاهِ شكوفه  برسر نهاده . عصاره ي نالي به قدرت او شهدِ فايق  شده  و تخم خرمايي به تربيتش نخلِ باسق  گشته .

 

کلمات سجع : گفته ، دربرگرفته ، گشته   /  فرموده ، نهاده  ، شده  /  بگسترد ، بپرورد 

 

اطلاعیه

دانش آموزان عزیز پایه هفتم

         برای دریافت نمونه سوالات  به بخش ادبیات  سایت مدرسه  مراجعه نمایید .

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

 

    فرخنده باد زاد روز پیامبرمهربانی ومدارا و منادی رحمت خدا ، حضرت عیسی مسیح ، درود خدا براو !

شعری دروصف امام حسین (ع)

دلم گرفته اين روزا ، پر از شكايت و غمه / تنها اميد من فقط به شبهاي محرمه

نذري دارم ،نذر نمك ،مي گن كه حاجتت مي ده/ مي گن يه كم دعا بكن كلي خجالتت مي ده

خودت مي خوني آقا جون از تو چشام حاجتمو/ يه وقت مبادا رد كني اين دل بي طاقتمو

سينه زنا سر مي رسن، مرثيه خونا مي رسن / وقت گرفتن عَلم سيل جوونا ميرسن

اينجا شبا تو چادرت نمي دوني چه خبره؟ / آدما نيستن به خدا، اينجا پر از كبوتره

بچه های سه چارساله گلاب می پاشن روی ما / تا لحظه های عطرتورو به یاد بیاره بوی ما

ادامه نوشته

معرفی کتاب " افسانه های ازوپ "

 کتاب افسانه های ازوپ

ترجمه ی دکترعلی اصغرحلبی  /  نشراساطیر

   ازوپ ، افسانه سرای یونان باستان ، ازقرن پیش از ششم میلاد مسیح است. مجموع افسانه های او که بیانگر حکمت و آموزش های اخلاقی ، اجتماعی است ، درتمام دنیا مشهور است.

 دراین کتاب علاوه برترجمه های افسانه ها ، نظایرموضوعی آنها در ادبیات فارسی نیز ذکرشده است.