کتاب " بابابرفی "

نویسنده : جبار باغچه بان

تصویرگر: آلن بایاش

چاپ اول :١٣٤٩

انتشارات: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

     داستان ،  فضای زمستانی روزهای کودکی را  تداعی می کند. در آن زمستان سرد چند دختر و پسر راه می افتند تا بروند دیدن پدربزرگ که در حیاط مدرسه سکونت دارد . بچه ها از او اجازه می گیرند در حیاط بزرگ مدرسه برف بازی کنند و بعد با همدیگر یک آدم برفی درست می کنند شبیه پدربزرگ و دورش حلقه می زنند و آواز می خوانند که :" بابا برفی، بابا برفی چه کم حرفی چه کم حرفی ". پدربزرگ ، بابابرفی بچه ها را می بیند و می گوید که حالا که از سرما نترسیدید و اینو درست کردید کاری هم برایش بتراشید . بابا برفی که نمی تونه بیکار باشه. من همه کاری می توانم بکنم...شب بچه ها خواب می بینند که بابا برفی برای مردم نان می پزد و خودش از آتش تنور کوچک و کوچکتر می شود...صبح نگران و ناراحت به حیاط مدرسه می دوند بابا برفی آب شده اما پدربزرگ همچنان خندان به آنها خوشامد می گوید...هیچ آفتاب و آتشی نمی تواند پدربزرگ را آب کند...تازه با رفتن او هم٬ بچه ها با یادآوری کارها و خاطراتش احساس خواهند کرد که او همیشه زنده است....بچه ها آواز می خوانند:

 "سرت رفت و کلاهت موند، بابا برفی بابا برفی  /    دلت شد آب و آهت موند؛ بابا برفی بابا برفی/  دو چشم ما به راهت موند ، بابا برفی بابا برفی".....