باران امتیاز اسفند ماه

         دانش آموزان عزیز، سلام.

        بنا به پیشنهاد مجدد شما عزیزان، ضروری دانستم  تا بخش "باران امتیاز" را ادامه دهیم وشما با پاسخ دادن به سؤالات این بخش ،هم امتیازبگیرید وهم مروری برآموخته های خود داشته باشید. لطفا پاسخ خودرادرقسمت نظرات  تا روزجمعه نهم فروردین قراردهید.

   بفرمایید فروردین شود اسفند‌های ما    نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخند‌های ما    

 --------------------------------------------------------------------------------

     - لطفا شعربهاری از" سیدضیاء قاسمی " را که در بخش قبل (درتاریخ ۲۲اسفند) آمده است ، بخوانید و به پرسشهای مختص پایه ی خود پاسخ دهید :

سؤالات پنج امتیازی دانش آموزان پایه سوم :

                                                                                                 

ادامه نوشته

باران امتیاز اسفند ماه

   پرسش های پنج امتیازی پایه دوم 

- باتوجّه به شعر بهاری از" سیدضیاء قاسمی " به سؤالات زیرپاسخ دهید :

  

ادامه نوشته

شعری بهاری

بـهـار آورده گـل تا یـار مـن گـیـسـو بـرآشـوبـد

جهـان را باز با یک گوشـه‌ی ابـرو بـرآشـوبـد

نگاهـت را اگـر یـک لحـظه بــر گلـها بـتـابـانـی

افق روشن شود، دنیا ز رنگ و بو بـرآشوبـد

زمیـن مشتـاق طوفان ظهـورش مانـده تا یارم

بیـاید در قدومش سبزه از هر سو بـرآشوبد

ز رخوت خسته‌ام میل جنون دارم، نگاهم کن

که صـحـرای دلـم از گــردش آهـو بـرآشوبد

به راهت رود جاری شد ز چشمانم ، قدم بگذار

که از نـیـزار پـلکم دسـته‌های قـو بـرآشوبد

خرامانـتـر بیـا امشـب که بـا سِحـر قدمـهایـت

جهان از رنگ و بوی روشن شب‌بو برآشوبد

 

سید محمد ضیاء قاسمی

 

" مادرم گندم درون آب می ریزد "

 

مادرم گندم درون آب می ریزد
پنجره بر آفتاب گرمی آور می گشاید
خانه می روبد
تا شب نوروز
خرّمی در خانه ی ما پا گذارد


زندگی برکت پذیرد با شگون خویش

بشکفد در ما و

سر سبزی بر آرد

ای بهار ای میهمان ِ دیر آینده
کم کَمَک این خانه آماده است
تک درخت ِ خانه ی همسایه ی ما هم

 برگ های تازه ای داده ا ست


گاهگاهی هم

همره پرواز ابری در گذار باد

بوی عطر نارس گل های وحشی را

در نفس پیچیده ام آزاد

این همه می گویدم هرشب

 این همه می گویدم هر روز :

 

بازمی آید بهار رفته از خانه
باز می آید بهار روشنی افروز

                                         سیاوش کسرایی

حکایت " بهانه به قدر کفایت "  ازکتاب رساله ی دلگشا

      یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست، گفت: «اسب دارم اما سیاه است». گفت: «مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟». گفت:«چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است !» 

                                                                                         عبیدزاکانی

حکایت "نیکنامی و بدنامی"  


 
خواجه ابوالفتح می گوید که، چون عماد کاتب را از عمل معزول کردند، از خلق اعراض نمود و روی به دیوار بنشست. راوی می گوید؛ روزی به خدمت او رفتم و او را گفتم که «صاحب را دلتنگ می بینم، به سبب صرف عمل]گرفتن شغل از کسی[، اما اندیشمند نباید بود، که چون فضل و هنر هست شغل کم نیاید». گفت: «اندیشه از عزل نیست. ولکن روزی هیچ نمی داریم به قیامت مانده تر از امروز. دوستان و دشمنان خود را می بینم غمگین و شادان؛ با آنکه نیکویی کرده ام، بر آن پشیمانی می خورم که چرا بیشتر نکردم و چون گروهی را می بینم که در حق ایشان تقصیری  کرده ام، حسرت می خورم که چرا در باب ایشان اهمال جایز داشتم. چه، نعمت و محنت می بگذرد و نیکنامی و بدنامی باقی ماند.

                                          / ازکتاب جوامع الحکایات

حکایتی درباره ی " رابعه عدویه " ازکتاب"تذکرةالاولیا"

نقل است که یک روز رابعه به کوه رفته بود. خیلی از آهوان و نخجیران و بزان و گوران گرد او درآمده بودند و درو نظاره می‌کردند و بدو تقرب می‌نمودند. ناگاه حسن بصری پدید آمد. چون رابعه را بدید روی بدو نها د. آن حیوانات که حسن  را بدیدند همه به یکبار برفتند. رابعه خالی بماند. حسن که آن حال بدید متغیر گشت و دلیل پرسید:

رابعه گفت: تو امروز چه خورده ای؟

گفت: اندکی پیه پیاز.

گفت: تو پیه ایشان خوری چگونه از تو نگریزند.

" عفو و گذشت "

«به بزرگی گفتند: فلانی از تو غیبت کرد. او در جواب، طبقی از رطب برایش فرستاد و گفت: شنیده ام که اعمال نیک خود را برای من فرستاده ای، خواستم کار تو را تلافی کرده باشم. ازاین رو، این طبق خرما را تقدیم نمودم».

حکایت " مور با همّت "   از بهارستان جامی

 

موری را دیدند به زورمندی كمر بسته ،و ملخی را ده برابر خود برداشته. به تعجب گفتند: "این مور را ببینید كه با این ناتوانی باری به این گرانی چون مى كشد؟" مور چون این سخن بشنید، بخندید و گفت: "مردان ، بار را با نیروی همّت و بازوی حمیّت كشند،  نه به قوّت تن و ضخامت بدن".