بـهـار آورده گـل تا یـار مـن گـیـسـو بـرآشـوبـد

جهـان را باز با یک گوشـه‌ی ابـرو بـرآشـوبـد

نگاهـت را اگـر یـک لحـظه بــر گلـها بـتـابـانـی

افق روشن شود، دنیا ز رنگ و بو بـرآشوبـد

زمیـن مشتـاق طوفان ظهـورش مانـده تا یارم

بیـاید در قدومش سبزه از هر سو بـرآشوبد

ز رخوت خسته‌ام میل جنون دارم، نگاهم کن

که صـحـرای دلـم از گــردش آهـو بـرآشوبد

به راهت رود جاری شد ز چشمانم ، قدم بگذار

که از نـیـزار پـلکم دسـته‌های قـو بـرآشوبد

خرامانـتـر بیـا امشـب که بـا سِحـر قدمـهایـت

جهان از رنگ و بوی روشن شب‌بو برآشوبد

 

سید محمد ضیاء قاسمی