حکایت "نیکنامی و بدنامی"
خواجه ابوالفتح می گوید که، چون عماد کاتب را از عمل معزول کردند، از خلق اعراض نمود و روی به دیوار بنشست. راوی می گوید؛ روزی به خدمت او رفتم و او را گفتم که «صاحب را دلتنگ می بینم، به سبب صرف عمل]گرفتن شغل از کسی[، اما اندیشمند نباید بود، که چون فضل و هنر هست شغل کم نیاید». گفت: «اندیشه از عزل نیست. ولکن روزی هیچ نمی داریم به قیامت مانده تر از امروز. دوستان و دشمنان خود را می بینم غمگین و شادان؛ با آنکه نیکویی کرده ام، بر آن پشیمانی می خورم که چرا بیشتر نکردم و چون گروهی را می بینم که در حق ایشان تقصیری کرده ام، حسرت می خورم که چرا در باب ایشان اهمال جایز داشتم. چه، نعمت و محنت می بگذرد و نیکنامی و بدنامی باقی ماند.
/ ازکتاب جوامع الحکایات
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 9:59 توسط پورمصطفی
|