" درباب باهوش بارآوردن بچه ها و چیزهای دیگر " ازخانم منصوره مصطفی زاده
اولین بار که یکی گفت بچهات خیلی باهوش است، واکنشم تعجب بود. به نظر خودم بچههایم خیلی باهوش نیستند. خیلی هم معمولی هستند! اصلا تا الان به جز یک بچه که آشکارا برتر از همسالان خودش بود (و البته در شرایطی خیلی معمولیتر از بچههای دیگر بزرگ شده بود) هیچ بچه دیگری نمیشناسم که خیلی باهوش و سرآمد باشد. به نظرم همهشان (از جمله بچههای خودم) بچههایی کاملا معمولی هستند، کمی بالا یا کمی پایین. با همین زمینه ذهنی، هیچ برچسب خاصی هم به بچهها نمیزنم. درواقع «خودداری» میکنم از برچسب زدن به بچهها. چون میدانم که برچسبها میتوانند زندگی آدم را عوض کنند. دیدهام که میگویمها!!
*
یک مدرسه خاص، یک نمره بیست، یک مدال یا رتبه تکرقمی، میتواند تمام زندگی یک آدم را عوض کند و به او صفات و مهارتهایی بدهد که تمام عمر قدردان آن باشد. اما با وجود تمام این خوبیها، برچسبی که روی پیشانی طرف میچسباند هم ممکن است تا آخر عمر او را همراهی کند. برچسب «باهوش بودن» یکی از خطرناکترین این برچسبهاست. (حتی خطرناکتر از برچسب «خوشگل بودن» که به نظرم بیاندازه خطرناک است!) برچسبی که اغلب موجب تفاخر، خودبرتربینی، ناتوانی در برقراری ارتباط با آدمهای متفاوت، کنار گذاشتن پشتکار و تنبلی است؛ بله، تنبلی! من باهوشم، پس لازم نیست کار زیادی انجام بدهم تا به هدف برسم. من باهوشم پس بقیه که من را نمیفهمند، خنگند! من باهوشم پس از پس همه کار برمیآیم! نتیجه این رفتارها چیست؟ ناامیدی و گاهی خشم و پرخاش نسبت به جامعه(یعنی همان خنگها!). بیگدار وارد کاری میشوند که بلد نیستند («اما من باهوشم و میتونم!») و بعد که ناکام میشوند و حتی میبینند که افرادی که به نظر آنها خنگ هستند در آن موفق شدهاند، ناامید و سرشکسته میشوند. و البته در این شکست، این خنگها(!) هستند که مانع آنها شدهاند، وگرنه خودشان که باهوشند و توانا بر هر کار! اغلب خودباهوشپندارها(!) معتقدند این جامعه (این مدرسه، این دانشگاه، این شهر، این شرکت، این خانواده) لیاقت آنها را ندارد! و به مرور تبدیل میشوند به آدمهای منزوی یا پرخاشگری که هیچ کس تحملشان را ندارد.
این سرنوشت خودباهوشپندارهایی است که به جز برچسب باهوش بودن، هیچ چیز دیگری ندارند.
من یک آدم معمولیام با توانایی محدود. من نمیتوانم (و قرار هم نیست) که همه استعدادهای بچههایم را به دقت شناسایی کنم، پرورش بدهم و به مرحله نخبگی برسانم. وقتی با چنین محدودیتی مواجهم، ترجیح میدهم چیزی را در آنها پرورش بدهم که بیشتر کمکشان میکند.تجربه سالها تحصیل و زندگی در کنار تیزهوشها(!) بهم نشان داده چیزهایی مهمتر از هوش هست که باید در دخترانم تقویت کنم. از بین همه آنها من تنبل نبودن را انتخاب میکنم که بزرگترین مشکل خودم در تمام زندگیام بوده و هست!! هرچند برای یک آدم تنبل خیلی سخت است که بچههایش را آنتیتنبل بار بیاورد(!) ولی خب چون مادر زرنگ ما توانسته برعکسش را اجرا کند، امیدوارم من هم موفق شوم!! ویژگیهای دیگری هم هست که به همین اندازه برایم مهمند و البته بسیار مهمتر از باهوش بودن؛ مثل صبور بودن، امیدوار بودن، خودبرتربین نبودن و.... که دیگر تنبلی اجازهاش را نمیدهد!!!