مثنوی " غم دوست "
در باغ بهشت بود آدم
بی حسرت و بی هراس و بی غم
بی واهمه از وصال خرسند
از شادی بی زوال خرسند
تا عشق بر او صلای غم زد
تقدیرش را به غم رقم زد
آدم این سان به عالم آمد
تنها به زیارت غم آمد
غم خلعتِ خاص اوست از دوست
غم نیست اگر که این غم از اوست
دل، با غم هیچ کم ندارد
وایا به دلی که غم ندارد
این غم، غم نان و بیش و کم نیست
حتی غم هستی و عدم نیست
با جانها مَحَرم است این غم
همرازِ محرّم است این غم
این غم، غمِ دل نوازِ یار است
با اهل نیاز، نازِ یار است
این غم، در ماتمِ حسین است
آری این غم، غمِ حسین است
ای هر چه غم است با غمت هیچ
ای عالم پیشِ یک دمت هیچ
نامِ تو نشانِ پرچمِ غم
در سایۀ پرچمِ تو عالم
عشاق که از غم تو مستند
در سایۀ پرچم تو هستند
خوش حالِ غم تو عشق بازان
زیر عَلَمِ تو سرفرازان
خوش بادا حالِ سوگواران
با اندوهان و بغض و باران
حال دلها خراب بی اشک
چشمِ تشنه سراب بی اشک
بادا که مجالِ گریه باشد
غم باشد و حالِ گریه باشد
از اشک، زلالِ بادۀ غم
از آن خمِ سرگشادۀ غم
سرشارم کن که تشنه کامم
هشیارم کن خمارِ خامم
سرشارم کن ز هستی غم
هشیارم کن به مستی غم
ازاسماعیل امینی