حکایتی از گلستان سعدی
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوهای سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همیآمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتنست؟ گفتم چون روم که نه پای رفتنست. گفت این نشنیدی که صاحب دلان گفتهاند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن
ای که مشتاق منزلى ، مشتاب
پند من کار بند و صبر آموز
اسب تازی دو تک رود به شتاب
و اُشتر آهسته می رود شب و روز
/ باب ششم- درضعف وپیری
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:23 توسط پورمصطفی
|